تبليغاتX
"برای چشمان بی ادعای تینا"


هادی- چه حسی داری؟

زهرا- یه حس تازه. همیشه دوست داشتم تجربه ش کنم.

هادی- الان داری تجربه ش می کنی. قدر منو بدون..

زهرا- حواست به پشت سرمون هست؟ هادی مواظب باشی ها!

هادی- آره حواسم هست. خیالت راحت. به تجربه ت برس.

زهرا- وای چقدر احساس سبکی می کنم. حس می کنم از همه چی رها شدم. فکر نمی کردم این قدر بتونم دووم بیارم. میشه الان دستمو ول کنی؟

هادی- دستتو؟ معلومه که نه. قرار نیست هیچ وقت من دستتو ول کنم.

زهرا- لوس نشو دیگه. دستمو ول کن می خام تنهایی ادامه بدم. این طوری اون حسه که همیشه آرزوشو داشتم کاملتر میشه. میخام عین بندبازها دستامو از بغل باز کنم.

حواست به پشت سرمون هست؟

هادی- آره!

زهرا- نه، میخام عین پرنده ها پرواز کنم. وای خدا داره باد میاد!

هادی- روسریت افتاد زهرا.حواست نیست انگار!

زهرا- ولش کن نمیخامش. اینجوری راحت ترم. کیفشم بیشتره. میخام ادامه بدم. جلوتر...جلوتر...

هادی-بسته دیگه. تمومش کن این تجربه جدیدتو لطفن!

زهرا- دست من نیست. خودش باید تموم بشه، شاید هیچ وقت تموم نشه! جلوتر...

هادی- گفتم دست از این مسخره بازی بردار. تا همین قد کافیه. زیادی هم بوده. من دیگه باهات نمیام

زهرا- این مسخره بازی نیست. یه حس تازه س. حسی که همیشه آرزو داشتم  تجربه ش کنم. اصلن نمیخام. تنهایی ادامه میدم. هیچ وقت انتظار نداشتم همچین لحظه ای رو داشته باشم. وای خدا...این حسو هیچ جا نمیشه پیدا کرد. باید ادامه بدم! جلوتر...جل..وتر...

هادی- خیلی دور شدی! زهرا با توام...آهااایی.....یه ماشین داره میاد طرفت. وایسا زهرا!

زهرا- باید تا آخرش برم...جلوتر...

هادی-(فریاد وحشت زده)

زهرا- (جیغغغ)

      سکوت!

+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 10:14 قبل از ظهر به دست بی سایه |

همین طور که در کوچه راه میرفتم

حس بدی یهم دست داد

یک چیزی ازیتم می کرد و انگار یقه م رو چسبیده بود و داشت سمت خودش می کشید

حس کردم نمی دونم با دستام چکار کنم

مزاحمم بودن، هرکاری باهاشون کردم که از شرشون خلاص شم

تو جیبهام قایمشون کردم، گاهی می بردم لایه دکمه های پیرهنم

حتا سعی کردم خودمو بزنم به اون راه و نادیده شون بگیرم

اما نمی شد، مدام جلو چشمم میومدن

آفتاب کلافه می کرد، تحمل اون وضعیت داشت برام غیر ممکن می شد

سر کوچه روی یک پلکان سیمانی نشستم و دستامو بین پاهام آویزان کردم

هوا به اندازه ی کافی خنک و تاریک شده بود

پس بلند شدم و باز راه افتادم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 12:51 بعد از ظهر به دست بی سایه |

 یکی هی دارد مردنم را عقب می اندازد
همین الان قرار است من بمیرم
اما حتا بعد نوشتن این چرندیات باز زنده م
و این کفرم را در می آورد!
وقتی بدانی از وقت مرگت گزشته و هنوز می بینی
هنوز راه می روی، خیلی چیزها را نمی فهمی، هنورز از ته دل کفرت در می آید
آن وقت است که دوست داری بشاشی به خودت و حرفهایت
آنقدر روی دنیا شاشیدم و تف انداختم که شورش در آمده
اما باز نه من از رو می روم و نه دنیا!
کدام احمقی به من پیشنهاد خودکشی داد؟!
آخر کسی نمی داند که راز گه پیچه ی آدمی چیست!
کدام فرشته ی احمقی بی آن که بخواهم مرگم را عقب می اندازد؟
لعنت به هرچه که نو می شود!
به درک که نو می شود!
گند بزنن به کریسمس و عید پاک و عید نوروز و عید قربان!
اگر انسان شعور زندگی کردن داشت
یکی مثل من شروع نمی کرد به گه خوری!
من وادار می شوم به حرف مفت زدن! به ادعای دانستن
آخر هنوز نمی دانم چند نفر دیگر باید بمیرند
تا آدمی باور کند که می شود خدا را غافلگیر کرد!
مگر نمی بینید کشیش ها چگونه دارند خدا را سرکیسه می کنند؟
وقت مرگ من را تو تعیین می کنی.
تویی که از وقت مرگت بی خبری.
دست بجنبان خبر مرگت!!
دنیا دارد عقب می رود
آدمها را قورت داده و
 یکی یکی قی می کند در چاه مستراح روزها و کوچه های خلوت و ناله های اغفال شده گان
فشار روی من می آورد که حرف هایی بزنم که بقیه سر در نمی آورند
حرف هایی آنقدر گیج کننده که خودمم حس کنم گه مفت خوری فرموده ام!
سلام بر خدایی که آدم ها را کج آفرید
یکی مرگ مرا عقب می اندازد
هو ی ی...... با توام دست بجنبان خبر مرگت!!
هه هه هه هه.......

+ نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 9:51 بعد از ظهر به دست بی سایه |


چهار جمجمه بر گوری می رقصند
چهار جمجمه با پاهای چلاق
بر گوری با سنگ شکسته
و رقصی ناشیانه
تقلید مضحکی از یک دور نیمه والس، نیمه تانگو!
چهار انسان واقعی
با هشت تهی گاه تاریک چشم ها
و استخوان هایی که لایق نوازش نیست

زنی که قلب ندارد
گوشه ای افتاده است
و مردی که هر چند دقیقه یک بار
از جیبش قلبی را بیرون آورده و گاز می زند مانند گاز زدن یک سیب قرمز
با رقص ناکوک چهار جمجمه با پاهای چلاق
سوت می زند.

یکی که مثل خدا لباس پوشیده
با هدستی زمخت بر گوش هایش
و دمپایی لنگه به لنگه ی چوبی
با سر و صدای زیاد
لی لی بازی می کند

سایه ای از دور سر رسیده و نفس زنان گوشه ای می ایستد
کمرش را قوسی داده و شکم جلو می دهد و سرش را عقب
دستی بر شکم گزاشته و با دست دیگرش
سبیل زرد بلندش را دست می کشد
و شروع می کند قاه قاه خندیدن هاه هاه هاه هاه....
طوری که آن دست روی شکمش می لرزد

====================================
پاهای چلاقم را جمع کرده و دور آخر رقص را نیمه تمام رها می کنم
و آخرین قلبی که از جیبم در آورده بودم را با اکراه گاز زده
و روی زنی که گوشه ای انداخته بودم،
تف می کنم
هدست مسخره را گوشه ای پرت کرده و
آهنگ جشن تولد در مغزم تکرار تخماتیکی دارد
کمر راست کرده و طول سنگ قبر را طی می کنم
پتک افتاده در کنارش را بر می دارم و شروع می کنم به خرد کردن سنگ قبر
یکی از جمجمه ها تا جلوی پایم غلت می زند
در حالی که خون از چشمانش جاریست
و کلمه ای را، گنگ
با خود زمزمه می کند....

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 2:12 بعد از ظهر به دست بی سایه |


های ثانیه ها
های
من دارم می میرم
شما که عین خیالتان هم نیست
کاش مادرم بودید...

+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 0:8 قبل از ظهر به دست بی سایه |

 

الف لام میم------> الم!

این سفارشی ست از ذهنی بیمار به شهروندان دنیایی که بیمارش ساخته

و شکی در بیماری ذهن معیوب نگارنده نیست!

پس ایمان بیاورید به اختلالات روانی و پیامدهای احتمالی آن.

زمین به شکل کره بوده و از همین روست که سرو ته تاریخ زود هم می آید.

من امرکنندگان به منکر و نهی کنندگان از معروف را به سرگردانی دایم بشارت می دهم و اینان

 در آخر هر روز به عذاب وجدان دچار آیند

چنان که تخیلات و کابوس ها در شامگاه که مایه ی آرامششان قرار داده شد، بر ذهن ایشان هجوم آورد!

پس درد را فراوان یاد کنید و به بیماری ای که نه آغازی دارد و نه پایانی، ایمان بیاورید و به پایان روز

این سفارشی ست که هیچ شکی در آن نیست و پلشتی از چهار سو به شما وحی می شود

آن هنگام که در بیداری غفلت حیرانید.

ما برف و باران و کوه ها و دریا ها را جز نشانه هایی برای تنوع زمین و

 آلت دست دیرینه شناسان به جا نیاوردیم و آنگاه که مه فراموشی مهر بر چشمان و لبهاتان زد

تاریخ نگاران به تخمشان هم نخواهد بود که تایتانیک پسره بود یا دختره!

در آن روز کشتی ها غرق شد و آب ها امواج عظیم بر پا نمودند و قایق های نجات در هم شکستند

و عشق و خیانت به هم بدل گشته و سرانجام هر دو نابود شدند.

پس مرگ را انکار نکنید مگر برای عصیان در برابر خلقت اشتباهی ای که به شما تحمیل شده

و آگاه باشید که عصیان هر روزه نتیجه ای نخواهد داشت مگر خلاصی از آتش تکرار

و روزهایی که بر شما به بیهودگی در گزر است.

این سفارشی ست از ذهنی بیمار و شکی در آن نیست!

به بیهودگی سوگند و عمری که به دست او تلف می شود و به انسان،

 آن هنگام که به لجاجت و برای رهیدن از روزمرگی اش تن به طغیان داده

و زمین را به بهشت در سودای اختیارش باخت.

در این داستان قضاوتی نهفته ست و عبرتی برای آنان که به فزونی دانش بد بین اند

و نه آنان که افسار ذهنشان به دست زمانه است و نه خودخاهان!

پس اگر به رستگاری خویش می اندیشید،

 منتظر سوره های آتی که از زمین صاعد می شود نشسته و لب خویش به دندان بگزید.

 

راست گفت با صدای بلند، این مرتبه.

==================================================

روده درازی:

- یک طبع آزمایی بود که به خیر نگزشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 7:56 بعد از ظهر به دست بی سایه |

 

- در چنین روزی:

عنوان

 این وبلاگ

 به دلایلی

 به زودی

 تغییر

خواهد کرد.

 

==================================================

- کسی هم دوست داشت می تونه پیشنهادشو در باره ی عنوان جدید بگه. خوشحال می شم بی شک.

+ نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 9:38 بعد از ظهر به دست بی سایه |

 

                                 کاش آن روزها هم آنقدر گرانی بود

                                                که خدا

                                 این "درد خلقت" به من ارزانی نمی کرد.

 

==========================================================

روده درازی:

- خواستم از زبان همه آدم ها بگم اینو، فکر کردم شاید باشن کسایی که مثل من  گرانی و ارزانی رو قاطی نکرده باشن!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 8:19 بعد از ظهر به دست بی سایه |

 

یک طرف زیبایی ست و طرف دیگر در هم شکستگان و پایمال شدگان

هر قدر هم این کار دشوار باشد، من می خاهم به هر دوطرف وفادار بمانم.

                                                                              

                                                                                 "اچ.استوارت.هیوز"

==========================================================

- صب تا غروب سر کار و شب هم کار ترجمه وقت و توان واسه نوشتن و آپ کردن اینجا نمی زاره. فک کنم

همچین موقع هایی لازمه یه وب بسته بشه.

+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 7:36 قبل از ظهر به دست بی سایه |

 

 

ازم پرسید برنامه ت واسه آینده چیه؟

گفتم مرگ.

========================================================

ازش پرسیدم با کدوم میلت بیشتر میری تو چت؟

گفت میل ج.ن.س.ی!

+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 3:40 بعد از ظهر به دست بی سایه |